
انسان در زندگی اجتماعی و فردی، مرهون نعمت انتظار است و اگر از انتظار بیرون بیاید و امیدی به آینده نداشته باشد، زندگی برایش مفهومی نخواهد داشت و بیهدف میشود.
حرکت و انتظار، در کنار هم میباشند و از هم جدا نمیشوند؛ انتظار علت حرکت و تحرک بخش است. آنچه مورد انتظار است، هرچه مقدستر و عالیتر باشد، انتظارش نیز ارزندهتر و مقدستر خواهد بود و ارزش مردم را باید از انتظاری که دارند شناخت.
بقیه در ادمه مطلب.
نوشته شده توسط منتظر در یکشنبه 30 تیر1387 ساعت 12:16 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
گفت و گو با سركار خانم هميز
استاد و مشاور دانشگاه امير كبير

تأثير رويكرد مهدوي در تربيت يك نسل چيست؟
تربيت نسل منتظر چه ضرورتي دارد و چگونه ميتوان به چنين هدفي دست يافت؟
ويژگيهاي يك نسل منتظر و وجوه تمايز آن با بقيه چيست
آرمانها و تمايلات يك نسل منتظر با بقيه چه تفاوتهايي دارد؟
نقش مادران و زنان در تربيت يك نسل منتظر چيست. آيا نقش آنان را در برخي عرصهها نميتوان بيشتر از مردان دانست؟
وپاسخ به سوالات دیگری در ادامه مطلب.
نوشته شده توسط منتظر در جمعه 21 تیر1387 ساعت 10:45 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
دلم را آهسته حمل کنید، شكستنیست!

سلام آقا جان!
باز هم جمعه رنگ خون شد و من، هنوز چشم انتظار بر لب جاده دل نشستهام... میبینی مرا؟... همان که تنهای تنهاست... مثل همیشه... کفشها را به گوشهای انداخته و محو تماشای پایین رفتن قرص غمناک و سرخ رنگی است که تمام التهاب یک روز را با خودش میبرد. همان که خودش را با سنگ ریزههای کنار جاده مشغول کرده است... آه... از ندبه پر امید صبح تا نوحه دلتنگی غروب فاصلهای است به اندازه یک قلب بیقرار... هنوز امیدوارم... نه به اندازه صبح... به اندازه یک مژه بر هم زدن... به اندازه آن مقدار از خورشید که هنوز رخ در نقاب کوه نکشیده... شاید بیایی از پس آن درخت... آن بید مجنون که دید مرا به انتهای جاده کور کرده... بیایی با آن لبخندی که تصویرش همیشه با من است... لبخندت چقدر زیباست...
مردم از کنارم میگذرند و به اشکهایم میخندند... شاید دیوانهام میپندارند... باک نیست!... بر این شب زده خراب دوره گرد حرجی نباشد آن هنگام که چون تویی دلدارش باشی... آخ... غروب شد آقا... دیگر خورشید در افق نیست. جمعه به شب رسید... بید مجنون میرقصد زیر نسیمی که صورت خیسم را به بازی گرفته... سردم میشود... ای کاش بودی و با عبایت شانههای ارزانم را گرما میبخشیدی... از خدا بخواه زندهام نگاه دارد... وعده من و شما جمعه دیگر... همینجا... کنار خرابه دل...
چنین که یخ زده ایمان من اگر هر روز هـزار بـار بـیــایـد بـهـــار کـافـی نـیـسـت
خودت دعـا کن ای نازنین که برگردی دعای این همه شبزندهدار کافی نیست
... نگاه میکنم به خودم و به دور و برم... سیاهی... سیاهی... شدهام مشکی پررنگ... پرکلاغی... آی که دستت میرسد کاری بکن! تشنهام... تشنه کمی سپیدی که از خویش دریغ کردهام... میخواهم بگویم از آنچه در دلم جاری است... اما مگر من و شما یکی نیستیم؟ اگر این گونه است پس خبر داری از آنچه بر من رفته و میرود... دستم بگیر، مگذار غرق شوم... اینجا میان مردم، در تنهایی... آه تنهایی!... هیچگاه دست از سر دلم بر نمیداری.
صورت خیس از اشکم زیر هجوم داغ غربت به سله نشسته... نمیدانم پشت کدام دیوار این شهر آهنی، یاد شما را جا گذاشتهام... دیوارها چقدر بلندند... بلند به اندازه قامت گناهانم... قد و قامت توبههایم آنقدر کوتاه شده که حتی پرچینهای باغ سرما زده همسایه هم برایم به دیوارهای برجی میماند تسخیر ناشدنی.
آقا جان دست دلم را بگیر... همان که توبههایش مایه خنده فرشتهها شده... همان که هیچ آبرویی ندارد پیش خدا... همان که هنوز به عشق جمعههایت زنده است... همان که دیشب برای آخرین بار توبهاش را ریختم توی جعبهای از امید و دادمش دست فرشتهای که برساندش دست خدا... روی جعبه نوشته شده بود... «آهسته حمل کنید، محتویات این جعبه شکستنی است».
فصلنامه عصر آدینه- شماره اول
نوشته شده توسط منتظر در پنجشنبه 13 تیر1387 ساعت 11:13 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت

قلم اجازه بده تا كه عرض حال كنم
ظهور مهدی موعود را سؤال كنم
دلم گرفت و دلم را به یك نوا دادم
تمام بغض دلم را به واژه ها دادم
غروب جمعه رسیده است و عطر شوق تو باز
غروب جمعه رسیده است و وقت راز و نیاز
تمام هفته ی ما روی جاده ها سر شد
تمام هفته ی ما بی حضورت آخر شد
تمام هفته ی ما بی تو سرد و غمگین بود
و زیر هر قدمی احتمال یك مین بود
كبوتری به بلندای آسمان نپرید
كسی ز دختر بی خانمان گلی نخرید
جهان لباس سیاهی و مرگ پوشیده است
تمام صحن خیابان ز برگ پوشیده است
تمام حجم خیابان هجوم تابوت است
و عشق بمب بزرگی بدون باروت است
و عشق واژه ی تكرار هر غزل شده است
و عشق تا حدّ یك نام مبتذل شده است
و آنچه در دل ما نیست پاكی ذات است
و عشق مضحكه ی قرن ارتباطات است
دوباره باغچه آتش گرفت و بلبل سوخت
و مرگ ، صاعقه ای زد و شهر كابل سوخت
چقدر چلچله ها یك شبه یتیم شدند
زنان سر به گریبان دچار بیم شدند
اگر چه دست توسّل به طور سینین است
عروس زخمی دنیای ما فلسطین است
و در تمام جهان یك ستاره روشن نیست
اگر كه هست ولی چشم ، چشم دیدن نیست
خدا كند كه در این سال، سال بی لبخند
خدا كند كه در این صحنه ی بگیر و ببند
خدا كند كه در این روزهای مرگ و گناه
كه هر چه راه رسیده است تا دهانه ی چاه
غروب جمعه ای آن آفتاب سر بزند
و بی خبر برسد عاشقانه در بزند
در انتظار چه ساعت نشسته ای آقا!
كه پشت میز بلاغت نشسته ای آقا!
گناه كردن ما را عذاب بیخود نیست
برون نیامدن آفتاب بیخود نیست
قلم اجازه بده تا كه عرض حال كنم
ظهور مهدی موعود را سؤال كنم
نوشته شده توسط منتظر در دوشنبه 10 تیر1387 ساعت 12:16 بعد از ظهر موضوع اشعارانتظار | لینک ثابت

آنگاه که در سايه سار معنويت و تقوا، برکات معنوي بر مردم باريدن گيرد، برکتهاي مادي نيز کم کم رخ مينمايند و در اين گونه موارد ظاهر ميشوند:
1. فزوني در نان و غذا: رسول خدا صلياللهعليهوآله ميفرمايد: «گردهها و قرصهاي نان خود را کوچک بگيريد؛ زيرا با هر قرص کوچک ناني، برکت وجود دارد.»
2. برکت در مال: با بخشش و انفاق مال، برکت مال فزوني مييابد و علي عليهالسلام هم در اهميت اين امر ميفرمايد: «برکة المال في الصدقه.»
3. فرزند صالح: داشتن فرزندان صالح، از مظاهر خير و برکت است. امام باقر عليهالسلام درباره خيرآوري فرزند ميگويد: «هيچ فرزندي بر عبدالمطلب هديه نشد که برکتش از علي عليهالسلام بيشتر باشد؛ مگر پيامبر خدا صلياللهعليهوآله.»
بقیه در ادامه مطلب.
نوشته شده توسط منتظر در شنبه 8 تیر1387 ساعت 8:32 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
آیه و حدیث روز
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
بحث رجعت
میلاد امام زمان(عج)
اشعارانتظار
کتاب های انتظار
سوالات و جوابهای انتظار(سوالات،شبهات،...)
نماز امام زمان(عج)
حضرت مهدى(عج) در قرآن
مسجدجمکران
سینما و مهدویت
مهدویت از دیدگاه ...
علائم ونشانه های ظهور
جملات زیبای انتظار
مناسبت ها
حکومت مهدوی
گپ و گفتی با شیطان
شفاعت
درسهایی ازصحیفه سجادیه(ایت الله امجد)
درس های اخلاق ایت الله امجد
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
سایر امکانات
POWERED BY